|
اگر داغ زخم شقایق نبود/ اگر دفتر خاطرات طراوت / پر از ردپای دقایق نبود / اگر ذهن آیینه خالی نبود / اگر عادت عابران بی خیالی نبود / اگر گوش سنگین این کوچه ها / فقط یک نفس میتوانست طنین عبوری نسیمانه را به خاطرسپارد / اگر آسمان میتوانست یکریز / شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد / اگر رد پای نگاه تو را باد و باران / از این کوچه ها آب و جارو نمیکرد / اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز میکرد / اگر خاک کافر نبود / و روی حقیقت نمیریخت / اگر آسمان دور باطل نمیزد / اگر کوه ها کر نبودند / اگر آبها تر نبودند / اگر باد می ایستاد / اگر حرف های دلم بی اگر بود / اگر فرصت چشم من بیشتر بود / اگر میتوانستم از خاک / یک دسته لبخند پرپر بچینم / تو را میتوانستم / ای دور / از دور / یک بار دیگر ببینم ... !!! / + نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07 15:31 توسط م.علی |
تهنیت باد فرخنده میلاد جوانمردی که عشق از یادآوری نامش به خود می بالد و آسمان شکوهش را هماره با عطر صلوات می ستاید. مبارک باد بر عاشقان کوی دوست "جل جلاله " حضور عاشقی که زندگی را شرمنده ایثار خود کرد و ... بی مهابا : " نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد ... " امروز سروش آسمان تهنیت گوی مولودی است که روزی همت بلندش او را از ناسوت خاک به لاهوتستان افلاک خواهد برد. و او نام بشکوهش را بر تارک عرش جای خواهد زد. + نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12 11:33 توسط م.علی |
سرانجام كوفه به زيارت يزيد رفت و شمشير – شمشير شكستهی ابوسفيان را- شباهنگام، مردم در خندههای خليفه .... گم شدند و صبح – با شمشيرهای مست- بر مركب عقلشان لگام زدند. اما باد ... زمزمهی زينب را تا تمامی صحراها انتشار داد… . + نوشته شده در شنبه 1388/04/06 6:0 توسط م.علی |
اگر آن روز نسيم نفسهای تو در دشت آتش و جنون نمیوزيد، اگر سسله جبال قامت 72 عاشق در حاشيهی شمشيرهای بی تاب نمیايستاد، اگر نازكای گلويی شش ماهه تير را لبيك نمیگفت، هنوز و هميشه، ما لبيك گوی ذلت و وحشت و ظلمت بوديم. . . بی ديروز تو،امروزمان نبود،فردايمان نمیباليد و روزگارمان روی خوش نمیديد. اگر عطش تو نبود، آب خوشی از گلوی آفرينش پايين نمیرفت! اگر آن روز نبود، ما هر روز میشكستيم.ايستادن نمیتوانستيم . پرواز نمی دانستيم و آسمان هرگز و هيچگاه ما را به چيزی نمیخريد ودر، حتی به روی آهمان نمیگشود... . . اگر آن روز حرم تشنگی،در آتش نمیسوخت و كودكان عطش ،بيانگرد نمیشدند امروز ما، يا بيابانگردان سرگردانی بوديم يا ولگردان كوچههای بدنامی و گمنامی. اگر گوچه های كوفه و شام نبودند و روشنترين فرياد،ظلمت ترديدها را نمیشكست و باران كلام زينب،غفلتها را نمیشست،اگر شكيب شگفت زنان و كودكان، در هنگامه تازيانه و توهين و تمسخر و تحقير نبود... امروز ما با نخستين تحقير،ميدان رها میكرديم و با صفير اولين تازيانه، " تسليم " را تن میسپرديم... . + نوشته شده در یکشنبه 1388/02/06 10:29 توسط م.علی |
پاشنهی كفشهايمان را بالا بكشيم. بايد به سمت كوه قاف برويم. وجودمان پر از عشق به سفر و رفتن است. راههای طولانی و بیانتها صدايمان میزنند. دهكورهها و واحههای بين راه، چشم انتظارمان هستند. چه تنگ است پيلههايی كه تنيدهايم به گرد خويش. چه سخت است نفس كشيدنمان در اينجا! پاره كنيم پيلهها را؛دورشان بريزيم. صدای شيههی اسبان بی سوار از افق به گوش میرسد. شفق دارد با انگشتهای خونين، پردهی سياهی روی زمين میكشد، چشم آسمان پرخون میشود، شب به تدريج خيمه میزند. راه بيفتيم، شايد ماه سرزده به آبادی ما پا بگذارد. شايد كورسوی حقيقت دلهای سياهمان را روشن كند. شايد...شايد...بايد رفت. خدا دارد چلچراغ اعجاب آورش را میافروزد، با مهر به زمين مینگرد. به حالمان دل میسوزاند. به حقارتها و ضعفهايمان. آه...خدای مهربان....بايد برويم! + نوشته شده در جمعه 1387/11/25 17:10 توسط م.علی |
|
| ||||||